Stars Of The World Music
Just Kamran& Hooman
امروز براتون یه ذره داستان اوردم ولی قبل از اون: دوست عزیزی که برام نظر خصوصی داده بودی و جواب سوالمو داده بودی اولا که ممنونم عزیزم،دوما میشه برام یه راه ارتباطی بزاری باهات ارتباط داشته باشم؟؟اگه بشه خیلی خوب میشه
قسمت دوازدهم مغزم کار نمی
کرد.نمیدونستم چیکارکنم.....چه بهونه ای بیارم تا مامان نفهمه...... تا موقعی که
آخرین نفر از مهمونامون نرفته بودن،اصلا دوروبر مامان نرفتم.موقعی که برای بدرقه ی
خانواده ی رامین تا جلوی در رفت،رفتم سراغ
کامران. _بیچاره شدم
کامران.... _چیکار کردی باز؟ _مامان فهمید _چیو فهمید؟درست
حرف بزن... _فهمید که دروغ
گفتم.....گفتم دیشب خونه آلن بودم ولی این عقیل دهن لق.... _ آلن؟آدم قحط
بود؟آخه.... _غر نزن بگو چیکارکنم.....
چی بهش بگم.... _ اه...نمیدونم
...یه دقیقه وایسا فکر کنم...................ببین بهش بگو _هومن! مامان بود.برای
یه لحظه موندم چیکار کنم.کامران هم ماتش برده بود. _بله مامان؟ _الان دیگه میگی
دیشب کجا بودی؟ قبل از اینکه
چیزی بگم کامران شروع کرد: _مامان راستش...... _ لطفا تو دخالت
نکن کامران.میخوام از زبون خودش بشنوم دلیل این همه پنهان کاری و دروغ چیه.... کامران مجبور شد
ساکت بشه.نگاهی به مامان انداختم.همیشه وقتی ما کاره اشتباهی می کردیم داد نمی زد،
اصلا عصبی نمی شد ولی همون آرامشی که داشت آدمو دیوونه می کرد!!! _خوب؟ کتی این بار
گفت:قضیه چیه مامان؟نگاش کن طفلی رو.....گیر دادیا مامان نفس عمیقی
کشید:اصلا شما دوتا برید بالا.....حالا تا من بخوام یه کلمه حرف بزنم شما می خواید
بپرید تو حرفم...... کتی و کامران
نگاهی به مامان کردن. کتی گفت_ اِ
مامان ظرفا.... _برو! انگار که چاره ای
نبود.کامران دست کتی رو کشید و رفتن بالا. یه نگاه به بابا انداختم، تا بفهمه کمک
میخوام ولی شونه هاشو انداخت بالا و گفت: _فکر کنم الان
وقتشه همه چیرو توضیح بدی.... با نا امیدی سرمو
انداختم پایین. داغ کرده بودم. یه حس بدی پیدا کردم وقتی مامان ،کتی و کامران و
فرستاد بالا..... مامان بی صبرانه
گفت_منتظرم هومن.... با پررویی تمام
گفتم_دادگاه که نیست،بچه که نیستم که اینجوری رفتار میکنین.... _ کی گفته بزرگ
شدی؟رفتارت از یه بچه هم بدتره..... _ اره من
بچه....شما چرا اینجوری می کنین؟اینا رو فرستادین بالا واسه چی؟قاتل گرفتین؟ _ خودتم میدونی
چرا.....اگه کامران میموند ظرف دو دقیقه همه چی رو ماست مالی میکرد می رفت پی
کارش،منم که زودباور،معلوم نیست
کامران چی به خورد من و بابات می داد!!!! _اگه احتیاج به
ماست مالی کردن باشه خودم بلدم.....احتیاجی به کمک کامران ندارم!!! _آره خوب....تا
حالا که خوب همه چی رو راست و ریس می کردی... _ از این به
بعدشم میکنم.... _ با من لج نکن
هومن.... _ هرچی میخواین
بگین بگین،ولی من یکی چیزی بهتون نمیگم. بابا_ این چه طرز
حرف زدن با مامانته؟ _چیزی نگفتم
من....شما دو تا دست به یکی کردین منو دیوونه کنین.... _ چیزه خیلی سختی
نیست، فقط... _خیلیم سخته شما
چرا درک نمی کنید؟بابا نمیتونم بگم!!! _ چرا
نمیتونی؟مگه ما غریبه ایم؟ _مامان ول کن
تورو خدا....به خدا دیگه دوازده ساله نیستم.... میدونم دارم چیکار میکنم _واقعا میدونی؟؟؟ _ با
اجازتون.....وقتی میگم نمیتونم یعنی نمیتونم... حالا شما تا هرموقع میخواین اینجا بشینین و هی از من سوال کنین. من.....چیزی نـ..می...گم!!!
_از کامران می
پرسم _شما که می گفتین
اگه کامران می موند میخواست همه چی رو ماست مالی کنه... _ بیخودی این
موضوع رو کشش نده.... با عصبانیت از
جام بلند شدم_ چرا بهم اعتماد نمی کنین؟چرا نمی فهمین نمی تونم بگم؟ چرا اینقدر
اذیت می کنین؟مجبور نیستم واسه هر کار و هر حرفی
به همه توضیح بدم..... اومدم سمت در. _هومن کجا.... جواب من به حرف
نیمه کاره ی مامان محکم بستن در بود.اومدم بیرون و خیلی زود از خونه دور شدم
*** (کامران) کتی هم توی اتاق
من بود.روی تخت نشسته بود و منو که از اینور اتاق می رفتم اونور اتاق نگاه میکرد _سرم گیج میره دیگه...بشین دو دقیقه.... _نمی تونم
کتی.... _چرا؟ _اه ول کن
بابا.......مامان پایین هومنو سین جیم می کنه تو هم اینجا.... _چرا بهت بر
میخوره حالا...خوب نگو. دیگه طاقت نیاوردم._من میرم پایین.. _ مامان عصبانی
میشه ها..........بزار خودشون حرفاشون رو بزنن تا... همون لحظه صدای
دادن زدن هومن رو شنیدم.از تعجب نگاهی بهم کردیم و همین که از اتاق رفتیم بیرون
هومن درو به شدت بست و رفت بیرون. کتی زیر لب گفت_
انگار خودشون نتونستن مشکل رو حل کنن!!!!
*** شب ساعت 12:30
بود که هومن برگشت.یه راست اومد تو آشپزخونه.روی صندلی نشست و سرشو گذاشت روی میز. _حالت خوبه؟ بدون اینکه سرشو
برداره گفت: - نه _ چیزی می خوای؟ _نه _نمیخوای بگی کجا
بودی؟ سرشو بلند کرده_
نه نه نه....گیر میدی چقدر!!! چیزی نگفتم.بعد
از یکی دو دقیقه گفت: _ پیش آریا
بودم... خندیدم _ خوش
گذشت... سری تکون داد_
اگه مامان بزاره خوش میگذره _باید به اونم حق
بدی... _ مشکل اینه که
نمیتونم... بلند شد_ من میرم
بخوابم، شب بخیر. _شب بخیر.
*** چندروزی
گذشت.مامان دیگه چیزی ازم نپرسید.فکر کردم قانع شده که فعلا نمیتونم چیزی بگم ولی
زهی خیال باطل......
ویدئوی فرشته ی نجات روز سه شنبه ساعت 9:30 شب به وقت تهران از پی ام سی پخش میشه اینم عکسش:
خوبین خوشین؟ نمیدونستم هنوزم میان وبم سر میزنین.... مریم جون دیدم امروز برام نظر دادی کلی ذوق کردم راستش انقده فیس حال میده که دیگه وقت نمی کنم بیام اینجا هر دفعه یاده وبم افتادم یاده داستانم هم افتادم..... اصلا نمیدونستم با چه رویی بیام دوباره ولی خوب روم زیاده اومدم دوباره در هر صورت اینکه الان داستانی نیست فعلا....فقط تا موقعی که حسش بیاد خبرای فیس کامران هومنو میزارم واسه دوستایی که دسترسی ندارن خبر جدید اینه که دارن موزیک ویدئو میسازن ولی اسمشو نگفتن! فعلا همین تا اپ بعدی بای. مرسیییییییییییییییییی توی یه هفته هفت تا رتبه شون اومد بالاتر خسته نباشین دوستایی هم که وی پیn ندارن میتونن از اینترنت دانلود کنن.وی پیn پنج روزه مجانی تو اینترنت هست... میتونین استفاده کنین وای بچه ها سلام آلبوم رو شنیدین دیگه تا الان.خیلی قشنگه.......خیلی هم براش کمه!!! اهنگاش .........وای اصلا همه چیزش عالیه. من که عاشق حسودی شدم با فرشته ی نجات و......... اصلا عاشق همه شونم.مخصوصا حسودی. راستی بچه ها،top 20رو فراموش نکید ها......باید بهترینی رو اول کنیم! http://pmctop20.com/

| Design By : Pars Skin |


